چون.
: «باز سر میزند تنهایی» که یعنی این پنج حرف و تکرار حرف آخر، سایهشان همیشه روی سر ماست. که یعنی خو گرفتهایم. یعنی که: آقاجان همینی که هست! که میخوای بمون نمیخوای به... به چشم چپ سگ همسایه... که تقدیرت مثل عقربههای ساعت دور خود چرخیدن است... که یکی میگفت: «دایره ضلعی دارد بیانتها اما محصور...» که دیگر از گفتن «خستهام» خندهام میگیرد خنده... زیاد میخندم تازهگیها... از آن خندههایی که... که تکههای اندوه از کنارش پرت میشود بیرون... . . . ز بس که مردمک دیده، دید مردم بد / دگر به مردمک دیده، سوء ظن دارم...
سربازیسربازیسرسرهبازیسربازیراسرداد
کوتاه:
یهو سرباز شدم ...
روزي كه يقه از فرط ايمان چرك بود ...
گوينده ي اخبار ۲۰.۳۰ از برنامه هاي نامزدهاي انتخابات مي گويد و آخر از همه احمدي نژاد، ((آقاي رئيس جمهور هنوز برنامه ي تبليغاتي خود را شروع نكرده اند ...))، و تا چند روز به همين ترتيب ... . در حالي كه آقاي رئيس جمهور كه در طول سه سال گذشته هر ۲-۳ ماه يك سفر استاني تشريف مي بردند در يك ماه گذشته نزديك انتخابات، ۴ سفر استاني داشته اند... پخش سهام عدالت... تقديم وجه نقد به كساني كه سابقه ي جبهه داشته اند... تقديم سيب زميني به خانواده هاي روستايي... دستور ورود به بورس استقلال و پرسپوليس(در صورتي كه هر دوي اين باشگاه ها به علت بدهي فعلن امكان اين كار را ندارند )... تبليغ در ورزشگاه آزادي به بهانه ي اين دستور با پوسترهاي بزرگ...و از همه ي اين ها جالب تر پخش خبر تاسيس ورزشگاه هاي مختلف در استان هاي مختلف با تاكيد خدمتي ديگر از دولت نهم، آن هم ميان پيام هاي بازرگاني! اين ها تنها مواردي از تبليغات آقاي رئيس جمهور بوده كه البته از پول بيت المال نبوده، اصلن بدون هيچ عوام فريبي. بماند تخريب خاتمي و نامزدهاي انتخابات و تبليغ احمدي نژاد از سوي روزنامه هاي دولتي و تلوزيون ملي كه از پول بيت المال اداره مي شوند، و توقيف روزنامه ي تازه متولد شده ي ياس نو... ــــــــــــــــــ ــــــــــــــــــــ راي من هنوز معلوم نيست به چه كسي باشد اما اطمينان دارم به احمدي نژاد نيست. طي ۳ سال گذشته بارها سعي كردم با ديد مثبت به دولت و شخص رئيس جمهور نگاه كنم اما هر بار دورغ ها و دورويي هاي ايشان بود كه حيرت زده ام كرد... كسي كه مشكل جوانان را در مو و لباس نمي ديد گشت ارشاد را به راه انداخت با آن فضاحت و بعد در آستانه ي انتخابات وعده ي جمع شدن آنرا مي دهد ... و امثال اين ها كه شايد روزي جمع آوري شان كنم ... وقتي به صهيونيست ها اعتراض مي كنيم كنار خود خاخام هاي يهودي را مي بينيم كه آنها هم از استفاده ي ابزاري از يهود به ستوه آمده ند...مثل طالبان مسلمان خودمان ... من از اسلامي كه اين ها نمايش مي دهند... از يقه هاي چرك از فرط ايمان... از سرسپرده بودن جلوي يك انسان و اينكه هر چه او بگويد... از دروغ به خاطر منافع... من از اسلام اين ها مي ترسم.
امروز ميرحسين موسوي به همدان آمده بود. قصد من تشريح حضور مردم و صحبت هاي ايشان نيست... جمعيت زياد بود. از همه ي اقشار. از جوان هاي موسيخ تا ميانسال ها. اما از ديدن چند نفر متعجب شدم. دو نفر كه به شدت شبيه هلالي بودند و يك روحاني جوان و چند نوجوان كه دور و برشان بودند. وقتي ميرحسين وارد سالن شد، ديدم تعداد اين ها به ۲۰ نفر رسيد و حلقه زدند دور آقاي روحاني كه عكس احمدي نژاد را برافراشته بود... تازه شصتم خبردار شد از ماجرا... بعد شروع كردند به فحاشي و شعار ... و خواهش هاي من و بقيه هم بي تاثير بود... مي خواستند جمعيت بريزند سرشان و بعد بشوند مظلوم داغ ديده. سخنراني ميرحسين كه شروع شد به سمت او حركت كردند، با شعار و فرياد. يكي از نوجوان ها كه عصبي شده بود و اعتراض كرده بود را هم به شدت زده بودند... يكي را كه من ديدم. اين ماجرا هم فقط يك گوشه ي سالن اتفاق افتاده بود. حالا سوال اينجاست: فحاشي و به هم زدن مراسمي كه اصلن به آن دعوت نشده بودند و كتك زدن بقيه و ... اعمال كساني ست كه دم از اسلام و پاكي و امام زمان مي زنند؟
سر خوردن چشم... زمین خوردن فکر...
امشب کمی وبگردیدم. بعد یکهو نوشتن م آمد. بعد که خواستم بنویسم دیدم جمله هایم چند کلمه اند. بی فعل. شبنم طلوعی. رکسانا صابری. سید رضا حسینی. حسین پناهی. خاتمی. میر حسین. احمدی نژاد. تلوزیون. سواستفاده. غربت. اجبار. اسلام. وهابیت. یهود. دانشگاه. ترور. اواسط تیر چند سال قبل. سعیدی سیرجانی. سعید امامی. علی رضا نوری زاده. خمینی. تردید. ... . من. هر کدام از این کلمات یک جمله اند. جمله هایی طولانی. شاید هم چندین جمله. هر کدام ساعت ها تفکرند. فضای خالی دورشان. غمگینی شان. شادی شان. جستجویشان. حقیقت آنها. حقیقت ما. فرصت کم همیشه ...
به قول این خانم های محترمه مرد که گریه نمی کند :
اردی بهشت شد. . مبارک همه و اردی بهشتی ها، ایضا بی معرفت ها.
در این کویر برهوت سال ها منتظر باران بود بارید و در گل ماند.
عیده و باز کبوترا ، خواب می بینن ماهی شدن-شیرن و نعره می کشن ، عکس رو ده شاهی شدن-عیده و توی سینما ، فیلمای رنگی میذارن-قصّه مرد شیشه ای ، بانوی سنگی میذارن-عیده و کفش من هنوز ، لنگه به لنگه تا به تاست-تو این غریبی خونمون ، از کی بپرسم که کجاست-عیده و این نسیم نو ، بوی عروسی داره-یه بند صدای دهل و ديم دارا ديم ديم داره-عیده و باز نم نم بارون گرفت-دست تر و شبنمی مو ، برق چراغون گرفت-همه خوشن ، چشم من امّا تره عمر منو این دل داغون گرفت ... ـ محمد صالح علا ـ
همه سرگرم خريد عيد بودن، يكي گرسنه ش بود ... بي ربط: اوائل كه داستان فيلم جديد فينچر رو شنيدم، به شدت منتظر بودم تا ديدنش. داستان يك خطيش مبهوط مي كرد آدم رو. اما اين چند وقتي كه كه از ديدنش مي گذره كوپه هاي لعن و نفرين منه كه نثار ديويد عزيز ميشه ... يه سوژه ي ناب و خراب كرد... كاش اين فيلم واسه هاليوود نبود... كاش ... بنجامين باتن مي تونست خيلي چيزهاي ديگه رو بگه... به جاي تبليغ زندگي آمريكايي ... به جاي ... ارزش يكبار ديدن رو داشت فقط... با داستاني كه مدت ها مي توني بهش فكر كني... يه داستان كوتاه از فيتزجرالد خودمون... مترجم خيام.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاضافه شده در سه شنبهـــــــــــــــــــــــــــــ اخبار: انتشارات کاروان را که می شناسید، ناشر اختصاصی پائولو کوئلیو در ایران، حالا اینش مهم نیست زیاد، امروز خبر رسید که مجوز آلبوم جدید محسن نامجو را انتشارات کاروان تقبل کردند! حالا ربطش، محسن در این آلبوم کتاب کیمیاگر کوئلیو را می خواند! دموی فایل صوتی هم اینجاست. به به!: امروز در کمال حیرت شاهد باز شدن سایت youtube، بالاترین و دیگر سایت های فیلتر شده بودم.خب هر که باشد می پرسد چطور؟ چه شده یعنی؟ ... جوابش سخت نباشد شاید. انتخابات نزدیک است انگار ... بشتابید! به احمدی نژاد رای بدهید تا گاهی هر وقت به نفعش بود از این کارها بکند ... این هم یک دستاورد جدید که نه قبل انقلاب بود، نه در دولت قبلی ... طفلی کدخدا فراموش کرده بود این را هم در مصاحبه یادآوری کند البته برای تشکر از مردم ... ... : بی ربط نباشد شاید 
وقتی که سرم را برگرداندم دیگر نبود
پشت کوچه یک تپه بود و پشت تپه یک دره ی عجیب پر از چاه ها و تپه های کوچک، چاه ها را نمی دانم برای چه حفر کرده بودند اما شکل زیبایی داشتند، چیزی شبیه به آتشفشان های کوچک(شبیه آتشفشان شازده کوچولو). و یک گوشه ای همان ابتدای دره آبگیری بود که رودخانه ی باریکی پر آبش می کرد، البته تابستان ها خشک می شد و زمینش پر از ترک های عمیق. کودکی هام همه ی این دره ی بزرگ را مکشوف خودم می دانستم و مهمان ها را برای سیاحتش می بردم. برای تکه تکه آنجا اسم گذاشته بودم. یک جا قلب دره بود. غذوب ها گاهی کمی بته و آتش و نشستن و زل زدن خیلی می چشبید. عادت داشتم بالای تپه که می رسیدم شروع می کردم دویدن با تمام سرعت تا بزرگترین آتشفشان ... بچه های محل می ترسیدند یا مادرشان اجازه نمی داد که با من بیایند. خب راستش رفتن من هم بی اجازه بود، اما به خودم می گفتم زفتن به سرزمین کشق شده ی خودم که اجازه نمی خواهد... یک روز بابا همه ی تقاشی هام را پاره کرد که: وقتت را به همین کارها می دهی که معلم ت از دستت شاکی ست... ، و تصویر دنیام که خیس شده بود را به سرزمین خودم بردم و کنار قلب دره نشستم و دلم بیشتر از همه برای تقاشی ی که از غروب اینج کشیده بودم می سوخت... اشک هام که تمام شد، بنا کردم به داد و فریاد(صدا عجیب می پیچید توی دره). بعد دویدم تا خانه و به جوجه ی کوچکم که از بین بیست جوجه رنگی هایی که اول تابستان خزیده بودیم زنده مانده بود و حالا دیگر خیلی بزرگ شده بود نگاه کردم، خیلی نگاش کردم. از رنگ سبز کودکیش فقط نوک بالهاش اثری بود و کم کم داشت تاج در می آورد. باعچه دنیاش بود و حوضچه اقیانوسش ... بعد دویدم تا اتاقم و کتاب علوم م را باز کردم تا بخوانم. حوصله نداشتم. دراز کشیدم. تلوزیون را روشن کردم، تبلیغ آترپات بود(که فقط یک بار یک استقاده شده اش را توی جوی آب دیدم) بعد هم یک هشداری که می گفت دستتان را توی چرخ گوشت نگذارید و ... تلوزیون را خاموش کردم و ناگهان یاد نقاشی هام افتادم، یک قطره ی داغ از گوشه ی چشمم سر خورد روی گونه ام و روی بالش آبی م یک نقطه ی سرمه ای شد... کم کم داشت خوابم می برد ... مادرم مصطفا را از مدرسه و داشت بهش می گفت خوب است که مثل بعضی هم کلاس هاش گریه نمی کند، می گفت داداشت گریه نمی کرد که هیچ دو ساعت بعد از مدرسه می رسید خانه... بعد هر دو صدام کردند. مصطفا آن روزها داداشی صدام می کرد... مادرم گفت برات لی لی پوت خریدم که دوست داشتی و دوباره صدام کردند ... و من که چشمام سنگین شده بود، خودم را به خواب زدم و ... خوابیدم.
خانه ی بابابزرگ باغی داشت که آنروزها خیلی بزرگ بود. می شد توش گم بشوی. آن ته ته های باغ درختی بود که طوفان کجش کرده بود. آنجا مخفیگاه شماره دو بود. مخفیگاه شماره یک روزی سقف خانه ی مرغ ها بود. زیر برگ های درخت انجیر.
همانجا کودکیمان گم شد.
خیلی ها دوستمان داشتند. عزیز خیلی ها بودیم. اما کمی(شاید هم خیلی) که گذشت، هر چه می کردیم که کم ترین تشابهی داشت با کارهایی که آدم بزرگ ها وقتی کار بد می کردند انجام می دادند، سرزنش می شدیم. ذره ذره کودکی نا بود می شد. همه کس و همه چیز می گفت که دیگر بزرگ شدیم.
دیگر وقتی می خندیدیم حتمن کسی ناراحت بود، اگر مخالف بودیم دیگر عزیز نبودیم، هر کاری می کردیم باید سودی می داشت... این ها قوانین دنیای آدم بزرگ ها بود.
...
پنج سال پیش درخت ها را قطع کردند و خانه ی یکی از عموها را ساختند. دو سال پیش هم خانه ی مرغ ها را خراب کردند و همه یادگارهای کودکی مان خراب شد. همه ش گم شد. حتا تکه کاغذی که روش با خون عهدنامه سه قلوها را امضا کردیم هم رفت زیر آوار.
...
همه ش کار آدم بزرگ ها بود. از آدم بزرگ ها متنفرم.
... .
اگر مي خواستم روزي شاعر-بازيگري رو معرفي كنم، حتمن كسي نبود جز مريم پاليزبان، اما بنا به گردش چشم و ديدن دست، عطسه هاي نحس كشف شد. انديشه فولادوند، متولد ۶۲، گمانم بيشتر شاعر باشه تا بازيگر. ناگهان قل خوردم امشب در كفن عالیجناب ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ دو قطعه ديگر در ادامه مطلب.
خوف دارم از مرور این سخن عالیجناب
عاشقم كردید و رفتید و غزل تزریق شد
در شعورم مثل خون اهرمن عالیجناب
خودكشی كردم پس از بدرودتان در آینه
اعترافی تلخ با ضعفی خفن عالیجناب
آن تپانچه، یک گلوله، این شقیقه، حكم تیر
یادتان میآید اصلن اسم من عالیجناب؟!
عشق را تفسیر كردید از ازل تا آن اتاق
با ولع از تیشه بر سر كوفتن عالیجناب
یادتان میآید آن شب بحثمان حول چه بود؟
حول افلاطون و عُشاق كهن عالیجناب
من كه قلابم به قلاب شما افتاده بود
دفن گشتم در شما بیگوركن عالیجناب
من كه از جغرافی بد اخمها میآمدم
بیهوا عاشق شدم از روح و تن عالیجناب
خب شما جذاب بودید و سخندان و بلد
لحنتان ذاتن پر از مُشك خُتن عالیجناب
جانم از شوق زیارت پشت لبها حبس بود
لب گشودم جان بر آمد از دهن عالیجناب
با شما كمبودهایم رنگ عرفان میشدند
چشمتان ناموس بود عین وطن عالیجناب
عاشقم كردید، نفرین بر شما... "اندیشه" مُرد
یادتان میآید اصلن اسم من عالیجناب؟
برای خسته ها، سایه ها هم حجم دارند ...
3. äÔÏ¡ äÏ ÈÇÑ ÝÑÇÑ ˜ÑÏã ÇÒ åãÏÇä ÇãÇ ÈÇÒ åã ÏíÏä ˜ÑÑÏä ÏÓÊ äÏÇÏ! æ ÍÇáÇ åã ÇÒ ÏÓÊ ÏÇÏä Ýíáã åÇí ÈíÖÇíí æ ÔåÈÇÒí æ ÝÑåÇÏí æ Çíä åÇã ˜å ÞØÚí ÓÊ æ ... åãíä. åÑ˜Ó ÏíÏ í˜í ÌÇ ÎÇáí ˜äÏ ... 4. ... åãíÔå ÕÏÇÞÊ¡ ј æíí æ ÚÏÇáÊ ÈÇÚË ÂÒÇÑ ˜ÓÇäí ÓÊ ˜å ãäÊÔÇä Èå Îǘ ÇÓÊ æ ØáÇ äíÓÊäÏ ˜å ǘ ÈÇÔäÏ. æ ãí ÊÑÓäÏ ÇÒ ÇÝÊÇÏä ÑÏå åÇ ... . 5. ÇÒ ÏáÊäíå ˜æÏ˜í æ ÏæÑí ÊÏÑíÌí æ ÊÑÓ ... 6. ÂíÇ ˜Óí ãä æÇÞÚí ÑÇ ãí ÔäÇÓÏ¿ ÞÏÑ ÇåãíÊ ÏÇÑÏ. ÞÏÑ ãåã ÇÓÊ ˜å ÈÇÞí ÂÏã åÇ ãä æÇÞÚí ÑÇ ÈÔäÇÓäÏ¿ ÂíÇ ÇÑ ãåã ÈÇÔÏ äÔÇäå í ÇÍÊÑÇã ÇÓÊ Èå ÈÞíå¿ ÑÇ ÇíäÞÏÑ ÏäíÇ ÈÏ ÔÏå æ ÇÚÊãÇÏ ÇíäÞÏÑ ãÔ˜á ¿ ÑÇ ÍÊÇ ÞÏíãí åÇ åã ãËá ÈÇÞí ÂÏã åÇ ÚæÖ ãí ÔæäÏ¿ ÑÇ ÞÏíãí åÇ åã ÛÑíÈå ãí ÔæäÏ¿ ÑÇ ÝÑÇãæÔí ÇíäÞÏÑ åãå íÑ ÔÏå¿ í˜í ÝÑÇãæÔí ÑÇ Èå ãä åã íÇÏ ÈÏåÏ!! 7. ÂÞÇí ÎÇÊãí áØÝä íÇ ÈíÇ ... íÇ ÈíÇ!
1. ... æ Çíä ˜å ÂäåÇ ÍÊÇ Ñæí ÇÓãí ˜å Ñæí ÎæÏÔÇä ÐÇÔÊäÏ åã ˜ÇÑ ˜ÑÏå ÇäÏ ... ÊÇ åÑ æÞÊ ˜Óí ÈÎæÇåÏ ÇÒ ÂäåÇ ÈæíÏ¡ ÈæíÏ Israel ÝáÇä ˜ÇÑ ÑÇ ˜ÑÏ ... æ Çíä äÇã Çíä ØæÑ ÎæÇäÏå ãí ÔæÏ: is real .
...
2. ... ÑÇ Ýíáã åÇí ÎæÈ ÈÇíÏ ÏÑ ÕÝ Ç˜ÑÇä ÈÇÔäÏ íÇ ÇÕáä Èå ǘÑÇä äÑÓäÏ æ Ýíáã åÇíí ãËá ÏáÏÇÏå ÈíÇíäÏ æ ÑÝÑæÔ ÊÑíä!! Ýíáã åÇ ÈÇÔäÏ ¿
ÓíäãÇ ÈÑÇí ãÎÇØÈ ÇÓÊ. Ýíáã ÏÑ ÍÇá ÊæáíÏ Ýíáãí ÓÊ ˜å ãÑÏã ÈÎæÇåäÏ. ÑÇ¿ æä ÓíäãÇ ÕäÚÊ ÇÓÊ æ ÕäÚÊ ÎÑÌ ÏÇÑÏ. ÇãÇ Çíä æÓØ í˜ íÒí ÌÇãÇäÏå ... ÓíäãÇ ÝÞØ ÕäÚÊ äíÓÊ. ÓíäãÇ ÕÚäÊí åäÑí íÇ åäÑí ÕäÚÊí ÓÊ ... æ åäÑ Èå ÞíãÊ ÝÑæÎÊå äãí ÔæÏ æ ÕäÚÊ åÑ å ÚæÇã ÝÑíÈ ÈÇÔÏ ÞíãÊí ÊÑ...
å Èå ÓÑ ãÑÏã ãÇ ÂãÏå¿ ãÑÏã Èå ÓíäãÇ Èå å ÏíÏí äÇå ãí ˜ääÏ¿ ÂíÇ ÈÇíÏ ÝÊ "ÎáÇíÞ åÑ å áÇíÞ" (ÑæíÒ ÔåÈÇÒí) ¿
ÂíÇ ˜ã ˜ÇÑí æ ÇÝÊ ˜ÇÑÑÏÇä åÇí ÎæÈ ãÇÓÊ ˜å ÓíäãÇ ÑÇ ãÍá ÎäÏå æ Ô˜ÓÊä ÊÎãå ˜ÑÏå¿ÂíÇ ÓØÍ Ïј ãÑÏã Çííä ÂãÏå¿ ÂíÇ ÇÑäæáí Ýíáã ãäÊÎÈ ÓÇá 87 ãÑÏã ãÇÓÊ¿...
æ ÈÇ åãå í ÇíäåÇ ÌäÇÈ ÚÇÏá ÝÑÏæÓí æÑ! ãí ÏÇäí ˜å äíä ÇÝÑÇÏí ÒíÇÏäÏ æ Çíä ÑæÒåÇ Êæ Îíáí ÇíÊ ÑÇ ÈíÔÊÑ ÇÒ áíãÊ ÏÑÇÒ ˜ÑÏí ... ÎÈ ÈÍËí äÏÇÑÏ ... íÇ ÎæÏÊ ÈÑæ ãËá ÝÑÒÇÏ æ Îíáí åÇí ÏíÑ... íÇ í˜ ãÌÑí ÎäËÇí ÇíÏå Âá! ÈÇÔ¡ãËá Îíáí ÈíÔÊÑ(!)åÇí ÏíÑ¡ íÇ ØæÑí ãí ÎæÑí ˜å äÝåãí ÇÒ ˜ÌÇ ÎæÑÏå Çí! ...*
8. Çåí ãåÑÈÇä ÈæÏä ÒíÇÏ... ÈÑÇí ÏíÑÇä ÒäÏí ˜ÑÏä... ãåã ÈæÏä ÂÏã åÇ¡ Ûã åÇÔÇä... ãäÌí ÂÏã åÇ ÈæÏä ... åã ÒäÏí ÎæÏÊ ÑÇ ÎÑÇÈ ãí ˜äÏ¡ åã ÒäÏí ÂäåÇ ÑÇ.
پارسال همین روزها، کمی بعد از طلوع، نزدیکیهای اطراف ساحل
درد بزرگی ست کلی بنویسی ... چند صفحه ... مایکروسافت ووردت ۲۰۰۷ باشد و وورد کافی نت ورژن پایین... و فی الواقع هر چه نوشته ای بپرد ...
برف سنگین نشست
درختی زیبا شد
درختی شکست
ـ پريشوني چته؟ - ديشب حالم خوب نبود، رفتم پارك... - خب؟ - دو نخ بيشتر همرام نبود. ماه كامل بود و آسمون بي ابر، بر عكس خودم ... - منم حالم خوب نيست، امروز با ليلا حرفم شد، مي گفت تا كي بايد روابطمون پنهوني باشه؟ مي گفت ترم آخر دانشگاهه و هنوز هيچ كاري نكرديم. مي گفت اگه اين طوري پيش بره ديگه نمي تونه ادامه بده. مي گفت دوست داره به جاي ساعت هميشگي هر شب كه به ماه نگاه مي كنيم و به ياد هميم، كنار هم باشيم. مي گفت باباش تازه گي ها خيلي از پسر خواهرش تعريف مي كنه. مي گفت فردا شب عمه اش اينا قراره بيان خونه شون. مي گفت هيچ وقت رو حرف باباش حرف نزده. مي گفت چند شبه ماه تو آسمون نيست. مي گفت اگه دير بجنبيم ... . مي گفت شايد بايد واقعيت رو باور كرد. مي گفت شهريه دانشگاهت رو هم به زور داري ميدي. مي گفت ... - خنده دار بود، هر دو تا سيگار رو از فيلتر روشن كردم ...
سر می شود حوصله، تر می رود تنهایی
چکید و غلتید و افتاد روی کاغذ کنار واژه ها، کم آورد و تازه فهمید درد یعنی چه ...واژه ها خندیدند و خندیدند "از آن خنده ها که تکه های اندوه از کنارشان پرت می شوند بیرون" و خندیدند که ناگاه دست آمد و کاغذ را مچاله کرد انداخت در دهان پنجره ...
به رنگ های آبی و قرمز شیرهای آب اعتماد نکن!
همین.
اولین برف یا همه چیز آدم از یادش می ره جز یادش که همیشه باهاشه...
خودم: همدان برفی بود. من و یاد نیمکت گوشه ی پارک چوبی، کوچه های تهرانسر... کوچه های سپید و ردپاهای سیاه. . : خوشا به حال لک لکا که خوابشون واو نداره! خوشا به حال لک لکا که عشقشون قاف نداره! خوشا به حال لک لکا که مرگشون گاف نداره ... * بی خوابی و خیره گی و سایه ی خیال و حسین پناهی ـــــــــــــــ اخبار: تراک 9 آلبوم جدید کیوسک رو هم که شنیدین، نامجو خونده، پس اخبار نداریم. 
سلام. رضا كنارم هست و ... همين. . آهنگي كه مي شنوم. تا دوباره!!
يعني كسي مي فهمد؟ يعني تابش اين اندوه فقط پوست نگاه من را لمس كرده؟ اين امتحان سختيست خدا!! من طاقتش را ندارم.
Designed By Eisa Shokry