دوک، میچرخد. خیش، میبندد شیاری بر جبین خاک. روستا، اندیشمند روزگار سخت آینده است. محمد زهری
سر خوردن چشم... زمین خوردن فکر...
امشب کمی وبگردیدم. بعد یکهو نوشتن م آمد. بعد که خواستم بنویسم دیدم جمله هایم چند کلمه اند. بی فعل. شبنم طلوعی. رکسانا صابری. سید رضا حسینی. حسین پناهی. خاتمی. میر حسین. احمدی نژاد. تلوزیون. سواستفاده. غربت. اجبار. اسلام. وهابیت. یهود. دانشگاه. ترور. اواسط تیر چند سال قبل. سعیدی سیرجانی. سعید امامی. علی رضا نوری زاده. خمینی. تردید. ... . من. هر کدام از این کلمات یک جمله اند. جمله هایی طولانی. شاید هم چندین جمله. هر کدام ساعت ها تفکرند. فضای خالی دورشان. غمگینی شان. شادی شان. جستجویشان. حقیقت آنها. حقیقت ما. فرصت کم همیشه ...
به قول این خانم های محترمه مرد که گریه نمی کند :
شمارهگذاري مخفيگاه به ما اين امکان را ميداد که در شلوغ يا هر موقعيت مناسب ديگر، با ذکر شمارهي مخفيگاه و ترک جمع مهمانها يا فواميل، در کوتاهترين فاصلهي ممکن در محل مورد نظر باشيم. گرچه کم پيش مياومد ولي خب پيش مياومد. مخفيگاه شمارهي يک، بيشتر از همه مورد استفاده قرار ميگرفت. درختي از ريشه کج بود که بالا رفتن از آن آسان بود و وقتي از آن بالا ميرفتيم و سکوت ميشديم، کسي پيدايمان نميکرد. تنهي فتادهاي که در اين عکس جلوي ماست، همان مخفيگاه است. اما تک تک مخفيگاههاي ما خراب شد. يکي خانهي عمه شد، ديگري خانهي عمو. يکي قطع شد، ديگري خراب. تا اين که آخرين مخفيگاه هم مدتي پيش تخريب شد و جزو حياط خانهي پدربزرگ. فکر ميکنم شمارهي مخفيگاه، دو بود. روي تمام منظرهي عکس زير، يک سقف شيرواني بود که زير اين شيرواني مخفيگاه ما بود. در داخل باغ از درختي انجير بالا ميرفتيم و به آن ميرسيديم يا در داخل اتاقکي زير همين سقف شيرواني از بشکه يا نردباني چوبي خود را به مخفيگاه ميرسانديم. اما از داخل باغ بهتر بود، چون مطمئن بوديم کسي متوجه نميشود. شب شد و هنوز مخفيگاه به طور کامل تخريب نشده بود. من فردايش نبودم. بار ديگر که مشمول شمال شديم، آنجا جزو حياط بود. در ميان آتش پي چوبهايي بودم که شايد ردپايي از ما را هنوز نگاه داشته بود. آتش درون اين عکس را يادم نميرود. هميشه مراقب بوديم که مخفيگاههاي ما لو نرود. عطف به پستي پیشتر: نابود 


اردی بهشت شد. . مبارک همه و اردی بهشتی ها، ایضا بی معرفت ها.
Designed By Eisa Shokry