تبليغاتX
ماه آلود








چين‌هاي انديشه

 

دوک،

       می‌چرخد.

خیش،

       می‌بندد شیاری بر جبین خاک.

روستا،

       اندیشمند روزگار سخت آینده است.

 

محمد زهری

 

نوشته شده توسط رضا (مسافر سکوت) در یکشنبه 27 اردیبهشت1388 ساعت 15:14



سر خوردن چشم... زمین خوردن فکر...

 

امشب کمی وبگردیدم. بعد یکهو نوشتن م آمد. بعد که خواستم بنویسم دیدم جمله هایم چند کلمه اند. بی فعل.

شبنم طلوعی. رکسانا صابری. سید رضا حسینی. حسین پناهی. خاتمی. میر حسین. احمدی نژاد. تلوزیون. سواستفاده. غربت. اجبار. اسلام. وهابیت. یهود. دانشگاه. ترور. اواسط تیر چند سال قبل. سعیدی سیرجانی. سعید امامی. علی رضا نوری زاده. خمینی. تردید. ... . من.

هر کدام از این کلمات یک جمله اند. جمله هایی طولانی. شاید هم چندین جمله. هر کدام ساعت ها تفکرند. فضای خالی دورشان. غمگینی شان. شادی شان. جستجویشان. حقیقت آنها. حقیقت ما. فرصت کم همیشه ...

 

 

نوشته شده توسط عیسا (چشمان يک عبور) در یکشنبه 13 اردیبهشت1388 ساعت 4:50



96

 

به قول این  خانم های محترمه مرد که گریه نمی کند :

× بشنوید ×

 

  

نوشته شده توسط عیسا (چشمان يک عبور) در پنجشنبه 10 اردیبهشت1388 ساعت 3:29



مخفی‌گاه

 

   شماره‌گذاري مخفيگاه به ما اين امکان را مي‌داد که در شلوغ يا هر موقعيت مناسب ديگر، با ذکر شماره‌ي مخفيگاه و ترک جمع مهمان‌ها يا فواميل، در کوتاه‌ترين فاصله‌ي ممکن در محل مورد نظر باشيم. گرچه کم پيش مي‌اومد ولي خب پيش مي‌اومد.

   مخفيگاه شماره‌ي يک، بيشتر از همه مورد استفاده قرار مي‌گرفت. درختي از ريشه کج بود که بالا رفتن از آن آسان بود و وقتي از آن بالا مي‌رفتيم و سکوت مي‌شديم، کسي پيدايمان نمي‌کرد. تنه‌ي فتاده‌اي که در اين عکس جلوي ماست، همان مخفيگاه است.

سه‌قلوها+1

   اما تک تک مخفيگاه‌هاي ما خراب شد. يکي خانه‌ي عمه شد، ديگري خانه‌ي عمو. يکي قطع شد، ديگري خراب. تا اين که آخرين مخفيگاه هم مدتي پيش تخريب شد و جزو حياط خانه‌ي پدربزرگ. فکر مي‌کنم شماره‌ي مخفيگاه، دو بود.

   روي تمام منظره‌ي عکس زير، يک سقف شيرواني بود که زير اين شيرواني مخفيگاه ما بود. در داخل باغ از درختي انجير بالا مي‌رفتيم و به آن مي‌رسيديم يا در داخل اتاقکي زير همين سقف شيرواني از بشکه‌ يا نردباني چوبي خود را به مخفيگاه مي‌رسانديم. اما از داخل باغ بهتر بود،‌ چون مطمئن بوديم کسي متوجه نمي‌شود.

تخريب آخرين مخفيگاه

   شب شد و هنوز مخفيگاه به طور کامل تخريب نشده بود. من فردايش نبودم. بار ديگر که مشمول شمال شديم، آن‌جا جزو حياط بود. در ميان آتش پي چوب‌هايي بودم که شايد ردپايي از ما را هنوز نگاه داشته بود. آتش درون اين عکس را يادم نمي‌رود.

نمي‌سوزم

 هميشه مراقب بوديم که مخفيگاه‌هاي ما لو نرود.

عطف به پستي پیش‌تر: نابود

 

ادامه‌ي مطلب

نوشته شده توسط رضا (مسافر سکوت) در سه شنبه 8 اردیبهشت1388 ساعت 18:53



2

 

اردی بهشت شد.

 

.

 

مبارک همه و

اردی بهشتی ها، ایضا بی معرفت ها.

 

نوشته شده توسط عیسا (چشمان يک عبور) در سه شنبه 1 اردیبهشت1388 ساعت 19:9





 RSS 

Designed By Eisa Shokry