تبليغاتX
ماه آلود








تا در این مزرعه

 

نفس گرم تو کجا؟! خاک کجا؟!

جویم از چه این اذن ظهور افتادم

مگر آن دم،

از می ناب لبت نوشیدم؟

که چنین مستانه و کور افتادم

چه بسا عقل تا به ابد کور آمد!

که چنان محتاج به طور افتادم

مگر از گرمای تو چند چشیدم؟

که از آن همه،

فکر عبور افتادم

مگر آن‌جا دار و درخت کم بود؟

گوشه‌ی وصل فکر مرور افتادم

گویم از خوشه‌ی خال تو، شاید چیدم!

که تا در این مزرعه دور افتادم

نه چنین حاصل‌خیزتر از بهشت است،

که زمین را مست غرور افتادم

من از این عکس‌العملت خوش‌حالم؛

گرچه این کاسه‌ی دل بود که شکست،

باز من مجنونم و گرم سرور افتادم

هم خجلم،

هم به دلم هوس موی تو، هست هنوز

از همین روست که در آخر کار،

باز همین خاکم و مستور افتادم

تو بهشتی اما،

بهشت وصل تو کجا؟!

خاک کجا؟!

جویم از چه این اذن حضور افتادم

 

نوشته شده توسط رضا (مسافر سکوت) در دوشنبه 26 اسفند1387 ساعت 15:56



بدون شهر!

 

همه سرگرم خريد عيد بودن، يكي گرسنه ش بود ...

 

بي ربط: اوائل كه داستان فيلم جديد فينچر رو شنيدم، به شدت منتظر بودم تا ديدنش. داستان يك خطيش مبهوط مي كرد آدم رو. اما اين چند وقتي كه كه از ديدنش مي گذره كوپه هاي لعن و نفرين منه كه نثار ديويد عزيز ميشه ... يه سوژه ي ناب و خراب كرد... كاش اين فيلم واسه هاليوود نبود... كاش ... بنجامين باتن مي تونست خيلي چيزهاي ديگه رو بگه... به جاي تبليغ زندگي آمريكايي ... به جاي ... ارزش يكبار ديدن رو داشت فقط... با داستاني كه مدت ها مي توني بهش فكر كني... يه داستان كوتاه از فيتزجرالد خودمون... مترجم خيام.

نوشته شده توسط در شنبه 17 اسفند1387 ساعت 19:27



مثل یک اتقاق ...

 

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاضافه شده در سه شنبهـــــــــــــــــــــــــــــ

اخبار: انتشارات کاروان را که می شناسید، ناشر اختصاصی پائولو کوئلیو در ایران، حالا اینش مهم نیست زیاد، امروز خبر رسید که مجوز آلبوم جدید محسن نامجو را انتشارات کاروان تقبل کردند! حالا ربطش، محسن در این آلبوم کتاب کیمیاگر کوئلیو را می خواند! دموی فایل صوتی هم اینجاست.

 

 به به!: امروز در کمال حیرت شاهد باز شدن سایت youtube، بالاترین و دیگر سایت های فیلتر شده بودم.خب هر که باشد می پرسد چطور؟ چه شده یعنی؟ ... جوابش سخت نباشد شاید. انتخابات نزدیک است انگار ... بشتابید! به احمدی نژاد رای بدهید تا گاهی هر وقت به نفعش بود از این کارها بکند ... این هم یک دستاورد جدید که نه قبل انقلاب بود، نه در دولت قبلی ... طفلی کدخدا فراموش کرده بود این را هم در مصاحبه یادآوری کند البته برای تشکر از مردم ...

... : بی ربط نباشد شاید

 

نوشته شده توسط در دوشنبه 12 اسفند1387 ساعت 4:1



همتا

 

از تهی کلام آمده بود

در فراتر آرزو می‌رفت

ـ بر آنم تا در آبی آسمان چنگ زنم. پاره‌ای بر کنم، و شیار نگاهش را باز یابم.

بر آنم تا ریگی از زمین زمزمه بردارم، و در تالاب زمان اندازم.

بر آنم تا در بلندی این شب نیمه‌باز، پیاله‌ای از صدای خروسان بنوشم. و راز بیابان‌ها را در چشمانش بیابم.

بر آنم تا راه شبنمی کهکشان بپیمایم، و به او بیاندیشم ـ

گیسوانش آبشخور شب بود

پیراهنش چشمه‌ی وزش‌ها بود

در دستش رشته‌ی سپیده‌دمان بود

چشمانش چاله‌های نیایش بود

مژگانش علف‌های جاذبه بود

انگشتانش بیشه‌ی نوازش بود

ـ تهی بودم، به جنگل مهر رفتم، و دستم از سرود پرندگان پر شد

رودی بودم، به دریا ریختم، و بدرود کرانه‌هایم را زیبا زیستم ـ

 

سهراب

:عاشقانه‌ای بود از کتاب آوار آفتاب که بعدها منتشر نشد.

 

نوشته شده توسط رضا (مسافر سکوت) در شنبه 10 اسفند1387 ساعت 18:59



وقتی که سرم را برگرداندم دیگر نبود

 

پشت کوچه یک تپه بود و پشت تپه یک دره ی عجیب پر از چاه ها و تپه های کوچک، چاه ها را نمی دانم برای چه حفر کرده بودند اما شکل زیبایی داشتند، چیزی شبیه به آتشفشان های کوچک(شبیه آتشفشان شازده کوچولو).

و یک گوشه ای همان ابتدای دره آبگیری بود که رودخانه ی باریکی پر آبش می کرد، البته تابستان ها خشک می شد و زمینش پر از ترک های عمیق.

کودکی هام همه ی این دره ی بزرگ را مکشوف خودم می دانستم  و مهمان ها را برای سیاحتش     می بردم. برای تکه تکه آنجا اسم گذاشته بودم. یک جا قلب دره بود. غذوب ها گاهی کمی بته و آتش و نشستن و زل زدن خیلی می چشبید. عادت داشتم بالای تپه که می رسیدم شروع می کردم دویدن با تمام سرعت تا بزرگترین آتشفشان ...

بچه های محل می ترسیدند یا مادرشان اجازه نمی داد که با من بیایند. خب راستش رفتن من هم بی اجازه بود، اما به خودم می گفتم زفتن به سرزمین کشق شده ی خودم که اجازه نمی خواهد...

یک روز بابا همه ی تقاشی هام را پاره کرد که: وقتت را به همین کارها می دهی که معلم ت از دستت شاکی ست... ، و تصویر دنیام که خیس شده بود را به سرزمین خودم بردم و کنار قلب دره نشستم و دلم بیشتر از همه برای تقاشی ی که از غروب اینج کشیده بودم می سوخت... اشک هام که تمام شد، بنا کردم به داد و فریاد(صدا عجیب می پیچید توی دره). بعد دویدم تا خانه و به جوجه ی کوچکم که از بین بیست جوجه رنگی هایی که اول تابستان خزیده بودیم زنده مانده بود و حالا دیگر خیلی بزرگ شده بود نگاه کردم، خیلی نگاش کردم. از رنگ سبز کودکیش فقط نوک بالهاش اثری بود و کم کم داشت تاج در می آورد. باعچه دنیاش بود و حوضچه اقیانوسش ...

بعد دویدم تا اتاقم و کتاب علوم م را باز کردم تا بخوانم. حوصله نداشتم. دراز کشیدم. تلوزیون را روشن کردم، تبلیغ آترپات بود(که فقط یک بار یک استقاده شده اش را توی جوی آب دیدم) بعد هم یک هشداری که می گفت دستتان را توی چرخ گوشت نگذارید و ... تلوزیون را خاموش کردم و ناگهان یاد نقاشی هام افتادم، یک قطره ی داغ از گوشه ی چشمم سر خورد روی گونه ام و روی بالش آبی م یک نقطه ی سرمه ای شد... کم کم داشت خوابم می برد ...

مادرم مصطفا را از مدرسه و داشت بهش می گفت خوب است که مثل بعضی هم کلاس هاش گریه  نمی کند، می گفت داداشت گریه نمی کرد که هیچ دو ساعت بعد از مدرسه می رسید خانه... بعد هر دو صدام کردند. مصطفا آن روزها داداشی صدام می کرد... مادرم گفت برات لی لی پوت خریدم که دوست داشتی و دوباره صدام کردند ...

و من که چشمام سنگین شده بود، خودم را به خواب زدم و ... خوابیدم.

 

 

نوشته شده توسط در شنبه 3 اسفند1387 ساعت 19:28





 RSS 

Designed By Eisa Shokry