کلاغ ترسید روی شاخهها بماند زرد شود بیافتد
من با تمام عمرم حادثهای بیش نیستم پاییز با همین سه ماهش یک فصل بود کلاغ هم با تمام پاییزش سایهای بیش نبود
«به نام هیچکس تمام من وسیلهی لذت تو شد حس میکنم روح و جسم زن، یکی از لوازم مرد است.» درب آپارتمان را آرام میبندد. به شیشهی درب خیره میشود. از طرفی که نور بیشتر است، نمیشود طرف دیگر شیشه را دید. چند بار ابروهای در هم رفتهاش را میگشاید. اما باز هم در فکر میرود و ابروهایش به او چهرهی ماتم میدهند. چرا مثلن این لیدای بیخاصیت نه؟! صدای بسته شدن درب خانهی تقریبن رو به رویی و لیدا که متوجه حضور او نیست. یکی از انگشتان دست راست لیدا را که لا به لای حجم آرایشش در وضع چندشآوری -تا کمر داخل بینی- میبیند، شاید به یاد واقعیتهای ناگفتهی عشق میافتد. ابتدا با کمی تعجب خیره میشود. رو برمیگرداند به طرف درخت. تف میکند. چند بار پشت دست چپش را به لبهاش میمالد، انگار چیز چندشآوری پاک نشود. حالا لیدا با یک دست کیف فسقلیاش را جلوی سینهاش نگه داشته است و با دست دیگر داخل کیف را جستجو میکند و سرش تقریبن داخل کیفش است. میرود با لیدا دست میدهد. شاید زیبایی لیدا یا زیبایی لبخند همیشگیاش است که انگار او همان لیدای چندشآور چند لحظهی پیش نیست. وقتی میبینیش حس میکنی چنان که میگویند هم بیخاصیت نیست شاید. گوشهی لبخند لیدا که بیشتر میشود از هم جدا میشوند و مسیر خلوت کوچهها را طی میکند تا این که میایستد. یک جلد نشریه و یک پاکت خوراکی بیخاصیت روی میز میگذارد تا فروشنده حساب کند. لبخند که: «قابل نداره خانم؟» - «خواهش میکنم.» - «این هم به عنوان هدیه بپذیرید و تمرین کنید. به دردتون میخوره.» - «بله؟!» کتاب را بالا میآورد. روی جلدش نوشته است: "رنگآمیزی۱". کتاب را ورق میزند. پر از نقاشیهایی که منتظر رنگ شدن هستند. عصبانی میشود و جدیتر. کتاب را آن طرف میز میگذارد و دست چپش را روی آن میگذارد که: «اینو نمیخوام» لکههای رژ را که پشت دستش میبیند، کتاب را برمیدارد. لبخندی که: «پس اینم حساب کنید.» با کمترین مکث ممکن، میرود آن طرف کوچه. یک کافینت شلوغ. یاهو مسنجر و اینویزیبل اما: be name to to tanha lezzate mani lazemeye man, tamame tost مدتی ذهن، محو. و: BUZZ!!! از جاش برمیخیزد، کمی جستجو میکند و فریاد که: «اون یادداشتو بده من.» سکوت. همه بهت. همه ساکت. بدون اینکه چهرهی عصبانیاش را ادامه دهد، میگذارد میرود. فریاد که: «کجا خانم؟» یک اسکناس میگذارم روی میز که: «من حساب میکنم. بقیهاش هم مال خودت.» به دستگاهی که پشتش قایم شده بودم خیره میشود؛ میروم. نمیفهمم که اشتباه کردم یا نه. میخواهم بدوم تا بهاش برسم که به یاد ظرافت تای کاغذی میافتم که از روی پلههای آپارتمان برداشته بودم. میایستم. دست میکنم در جیب. دوباره میخوانمش و خواهم خواندش: «به نام هیچکس... پینوشت: نمیدانم چه نوشتم و این تقصیر شماست. انگار دوستی ندارم که نقدم کند. ببخشید که برای اعتماد به نفس خود میگویم نقد. نوشتههای من که در حد نقد نیست. منظورم این بود که انگار دوستی ندارم که راهنماییام کند. لطفن نفرمایید که استعداد نویسندگی نداری. من هم نمیخواهم نویسنده شوم. من فقط میخواهم در حد خودم بنویسم.
- کلاغ؟
- پر.
- گنجیش؟
- پر.
- تو؟
- پر.
- من؟
- پر.
- من که پر ندارم
...
پینوشت: در صورت امکان ادامه دهید.
در عربی برای "الله"، ضمیر "هو" میآید. نه به خاطر این که خدا مردگراست. به خاطر این که خدا آدم نیست. گیاه و حیوان هم که نیست. در نتیجه قواعدی که بر الفاظ غیر دو جنسها حاکم است بر واژهی "الله" نیز حاکم است. مثل این که در انگلیسی به جای استفاده از "he" یا "she"، از "it" استفاده کنی. اصلن تو بگو "او". "الله" که محکوم این لفظها نیست. "الله" را لازم نیست به لفظ بیاوری. فقط آن که میخواهد تمام وجودش بگوید "الله"، لفظش را هم میکند "الله". چنینی دیگر ضمیر "هو"، خدایش را مردگرا نمیکند، ضمیر "هو"، نماد آزادی خدایش از جنسهاست. سلوک، ممتنعی سهل است و گاهی به سادگی یک نگاه به اوج میرسد و همین ظرافت، خالصترین سلوک است.
به جای این که این قدر دعا کنی مثل پارسال برفی بباره که بتونه کنکور ارشد رو به تاخیر بندازه، اگه میشستی میخوندی الان کلی جلو افتاده بودی رضا خان! بپا شو یه هوا عوض کن برگرد سریع. دانههاي برف را كه دیدم به یاد داستانوارهای که پیشتر نوشته بودم افتادم. آرام (شاید هم آروم،) زیر لب زمزمه کردم: من دوستت دارم که میگویم ببار. «این برفه یا بارون؟» «برفه. این جا رو نگاه کن.» به شانهی مانتو یا بهتر است بگویم پالتوی مشکیاش که خیره شد، ادامه دادم: «ببین قبل از آب شدن یه چندضلعیه. این یعنی برفه.» «وای! چقد...! چرا تا حالا ندیده بودم.» حواسم که سر جاش آمد، برگشتم ببینم جدا شدن بدون خداحافظی چه وضعی بهاش داد. نبود. احتمالن همین طور که سر به هوا بودیم از هم جدا شدیم. صندلی دست نخورده بود. کتاب هنوز باز بود. همه انگار سر جایشان نشسته بودند، بی که حرکتی کرده باشند. در کتابخانه، انگار زمان با آدمهاش متوقف شده بود. خجالت نمیکشی؟ اگه مثل پارسال برف بیاد فکر اون بیچارههایی که... آخه یه همین امسال کنکور دارم. کاش میشد از تک تکشون اجازه میگرفتم برای چنین آرزویی. عجب رویی داری! و دیگر به خودم جواب ندادم. «این برفه یا بارون؟» «برفه. این جا رو نگاه کن.» به شانهی پالتوی مشکیاش که با تعجب خیره شد، ادامه داد: «خب چی؟» «...این بارونه! این بارونه آقا!» «خب من که نگفتم برفه. شما داشتی میگفتی برفه.» «آخه تازه برف بود.» نگاهی غیرقابل توصیف به سر تا پای من انداخت و رفت. من و لبخندم ماندیم.
سکوت پاییز
حکایت عجز چشمهاست در برابر افسون طلاییرنگ این زنگار
وای بر ما که از شومی کلاغ به خود میبالیم
بادگیرهامان به پاییز سپردیم
و دلتنگ (؟)
هیچ
به رنگ های آبی و قرمز شیرهای آب اعتماد نکن!
همین.
چه شب سردي بود آن شب. حتا براي ما بچهها که اين بادها نميلرزاندمان. آن شب بدون اين که با يکديگر هماهنگ کرده باشيم، نه هيچکدام از بچهها و نه هيچکدام از بزرگترها بيرون نزديم؛ جز برخي، آن هم براي قضاي حاجت. باقی این داستانک را در ادامهی مطلب بخوانید:
اصولن وقتي تعداد ما بچهها از دو ميگذشت، به کمتر چيزي توجه ميکرديم. نه از انبوهي درختان باغ در شب ميترسيديم. نه از نشناختن يا غريبه بودن مهمانها خجالت ميکشيديم. و نه امر و نهيهاي بزرگترها کارساز بود. با اين که دقيقن نميدانستيم در خانهي چه کسي هستيم، از در و ديوار بالا ميرفتيم. چنان سر و صدايي به راه انداختيم که خانمها هم با اين همه سر و صداي بيوقفهشان به گرد ما نميرسيدند. من به شخصه حتا پدر و مادر خيلي از بچههایی را که سالها همبازي بوديم، نميتوانستم تطبيق دهم. حوصلهی وقت گذاشتن برای شناختن این همه فامیل را هم نداشتم.
چه شب شلوغي بود. حتا وقت نکردیم قرص ماه را نظاره کنیم. آن شب فقط چند دقيقه سکوت حکمفرما شد. آن هم به خاطر افتادن بادزن سقفي بود که پس از افتادن، دور اتاق چرخيد و چند مجروح به دنبال داشت. نه تنها کسي گلهاي نکرد، بلکه لبخندهاي حضار حاکي از رضايت از سکوت حاکم بود. اين لبخندها هم، کم کم در سر و صداي مجدد جمعيت محو شد.
خواب که به سراغ بچهها ميآمد، تک تک آنها را منحدم ميکرد و روي پاي بزرگترهاشان ميخواباند. نوبت به من که رسيد، نفهميدم روي پاي چه کسي خوابيدم. نيمهشب که بيدار شدم، نخست گمان بردم بادزن سقفي مجدد افتاده و اين همه کشته به جا گذاشته است.
حرفش که پیش آمد، خواستم بگویم: «در رشتهی حقوق درسی داریم که در حوزه هم کاش بود. آن هم قواعد فقه است که کسی تا نداند مجتهد نمیشود. و در دانشگاه به صورت مدون میخوانندش که باعث مرتب و منظم ماندن در ذهن میباشد.» و اصلن قصد هیچگونه تعرض به ساحت کتاب مکاسبشان نداشتم. اما همین که به واژهی قواعد فقه رسیدم، چنان چون طلبههای تازه لمعهآغاز کرده که خود را بحرالعلوم میدانند، توفانی شد که آقا ما اینا رو به صورت تطبیقی تو مکاسب میخونیم. تو چرا میگی مکاسب به درد نمیخوره. خامنهای یا هر کس دیگهای که گفته یا نگفته، بیخود گفته که کتابا باید عوض بشه. (البته به صورت کاملن محترمانه و به تفصیل به همراه داد و فریاد) و خلاصه الکلام یجر الکلام. مزید بر اینها نمیدانست که به شخصه دروس حوزه را خواندهام. بس که به در و دیوار زد و در وادیهای مختلف سرک کشید و گاهن سیر کرد، آخر هم نگذاشت کلامی از جانب طرف مقابل منعقد شود. اما تعجب از خودم که با این همه تجربه چرا مایهی درازای بحث با چنین شخصی شدم، (این پرانتز را چپاندم وسط جمله تا بگویم که شکستنی نبود این شخص) و آخر کار هم مجبور به استفاده از ترفند همیشگی یعنی استعمال واژهی تسلیم شدم و این که «آقا در حوزه نباشد چنین درسی هیچوقت و کاش هیچ وقت نخوانی قواعد فقه را. اما اگر خدای ناکرده خواستی بخوانی، کتاب بجنوردی پدر خوب است...» و عجب غلطی بود این معرفی کتاب که خود امتداد بحث را در پی داشت. غرض این که الکلام یجر الکلام. چنان که خود نیز تا بدین جمله که میخوانی آمدم.
پاییز آمد برگ درختان تمام شد و کلاغ ماند تا خاطرات روی جلد درختان را هم مرور کند ------------ پسنوشت: راد عزیز نمیدانم پاییز بود که مرا جلب میکرد یا کلاغهای تنهایی که گاه با دقت به تنهی درختان خیره میشدند و بهتر از دارکوبهایی بودند که جلد درختان را نخوانده پاک میکردند
روزی از روزها، کلاغی، در دام عشق مرغ انجیرخواری گرفتار آمد. کلاغ، مرغ انجیرخوار را که از کنار آشیانهاش میگذشت، به سوی شمال میرفت و هر پاییزی که به جنوب مسافرت میکرد، دیده بود و لقمهی لذیذی پنداشته بودش. دیده بود که مرغ انجیرخوار در هر سفر سالانهی خود به شمال با دلدادهی جدیدی همراه است اما هیچگاه متوجه این نکته نشده بود که آنها نیز همه مرغ انجیرخوار بودند. با خود گفت: «هر کسی میتواند این جوجه را به دام بیندازد.» و از این جهت به نزد زن خود رفت و به او گفت که عاشق مرغ انجیرخواری به قشنگی ماه شب چهارده شده است. آنگاه از او تقاضای طلاق کرد و او هم به سادگی پذیرفت و در را گشود و همچنان که کلاهش را به دستش میداد گفت: «اگر دست رد به سینهی تو گذاشت، دیگر حق نداری گریهکنان به سراغ من بیایی. آن مرغک موسمیپرواز، عقل چندانی ندارد و از همه گذشته پخت و پز و دوخت و دوز هم سرش نمیشود.» کلاغ گفت: «وه که چه زن حسودی هستی» و چند دلار جلویش انداخت و گفت: «بگیر... بگیر و برای خودت زر و زیور بخر. قیافهات به ته سیاه یک قوری قراضه شبیه است.» و بعد پروازکنان به سراغ مرغ انجیرخوار رفت. ادامهی این داستانک را بخوانید:
Designed By Eisa Shokry