تبليغاتX
ماه آلود








كلاغ سري دوم شماره يك

 

پاييز است

و از شكم خالي باغ

صداي قار قار مي‌آيد




پ.ن: فكر مي‌كردم كلاغ‌نويسي‌ام ته كشيده تا اينكه ديروز كه پياده مي‌آمدم، به باغ خشكيده‌ي اناري سرك كشيدم...


نوشته شده توسط رضا (مسافر سکوت) در یکشنبه 27 شهریور1390 ساعت 0:25



حافظه

 

چشم هایت را نبند وقتی شعر می خوانم

،

تو که می دانی حافظه ی خوبی ندارم!

 

 

ابوالفضل جعفری تبار 

 

 

نوشته شده توسط عیسا (چشمان يک عبور) در دوشنبه 20 تیر1390 ساعت 16:53



ويژه‌نامه‌ي ارديبهشت

 

   وقتي بر و بچه‌هاي وبلاگ‌نويس قديمي اين دور و برها نيستند و اگر هم باشند، من فراموشي گرفتم. ولي ياد اشك‌هايي كه پاي خوندن وبلاگ بچه‌ها مي‌ريختم، نمي‌خواد فراموش بشه.

   وقتي طبيعت سرگرم بهار و ارديبهشتشه و من هنوز پاييز گذشته‌ام تموم نشده و منتظر زمستونم. وقتي هفتاد و خورده‌اي نظر تاييدنشده هست كه نخوندمشون و به وبلاگ‌هاشون سر نزدم. وقتي اصلا يادم نمي‌آد كه دوستي به نام الهه داشتم يا نداشتم، آخ...

   وقتي پر از آخ و آه و كوفت و زهرمارم. وقتي با اين همه، هنوز وقتي من رو ببينيد، نيشم تا بناگوشم بازه و دارم به طرز خنده‌آوري مي‌خندم. وقتي گاهي از اين همه اميدواري كه دارم، خسته‌ام. وقتي تو اين مدت خيلي‌ها، از نزديك‌ترين دوستام تا دورترين دوستام تا پدر و مادر و خواهر و فاميل، همه، ته دلشون فكر كردند من يه بيمار رواني‌ام كه شايد هستم...

   ...

   ادامه‌ي جمله رو الان نمي‌گم... يا شايد نمي‌تونم بگم... يا شايد بلد نيستم بگم... يا شايد حوصله ندارم حتي فكر كنم ببينم چي مي‌تونم بگم...

   بعضي بيماري‌ها هست كه نه جسميه، نه روانيه و نه روحي... زندگي‌ئيه شايد. البته ممكنه باعث بيماري جسمي و رواني و روحي هم بشه ولي يه چيز بدتريه... البته شايد مثل بيماري‌هاي جسمي و رواني و روحي، حتي بعد از خوب شدن، اثرش براي هميشه بمونه... ولي اگه خوب بشه...

   فكر نكنم ديگه دوستاني كه هميشه اميدوار نگه‌ام مي‌داشتند الان خودشون به اندازه‌ي من اميدوار باشند. با اين كه گاهي از اين اميدواريم خسته مي‌شم، ولي اميدم رو از دست نمي‌دم.

   من چند وقت پيش، يه كارهايي انجام دادم كه خيلي‌ها فكر كردند مي‌خوام آزمايششون كنم، شايد تا حدي چنين نتيجه‌اي مي‌داد. ولي بيشتر منظورم اين بود كه خودم رو آزمايش كنم و دلايل شخصي ديگه....

   آهاي دوستايي كه اينجا رو مي‌خونيد يا نمي‌خونيد... آهاي دوستايي كه ازم ناراحتيد هنوز يا... ازم ناراحتيد هنوز. آهاي دوستاي خود خود من، مي‌دونم جاي بعضي زخم‌ها و چنگول‌ها مي‌مونه و هيچ وخت پاك نمي‌شه... اگه زخم رفاقتي ازم براتون مونده... بازم ببخشيد.

   اصلا نيومده بودم اين‌ها رو بگم... اومده بودم تولد ارديبهشتي‌ها رو تبريك بگم... گرچه قبلش خدا، با به دنيا آوردنشون تو ارديبهشت، به‌اشون تبريك گفته...

   امروز اين جمله‌ي قبلي رو توي وبلاگ يه ارديبهشتي كامنت گذاشتم و گفتم كه تولد ارديبهشتي‌ها رو لازم نيست، تبريك بگم. چون خدا قبلش به‌اشون تبريك گفته.

   ولي خودم هر وقت اسم ارديبهشت رو مي‌شنوم، حالت تهوع به‌ام دست مي‌ده. آب دهانم پر مي‌شه و انگار روده و معده و مري‌ام مي‌خواد بريزه بيرون. هنوز نمي‌دونم چرا. با اين كه نااميد نيستم. با اين كه ديگه از خودم بدم نمي‌آد. با اين‌كه براي خودم كارهايي رو مشخص كردم كه انجام بدم. با اين كه ديگه از متولد شدنم، غصه نمي‌خورم.

   اين‌ها رو كه گفتم، فكر نكرده باشيد فقط ارديبهشتي‌هاتون به يادم مونده. آي دوستا... آي رفقا... همه‌تونو دوست دارم... از ته دل... به جوني كه ديگه براي اين اشك‌هاي الان جاري، نمونده.

   روح‌الله، مجتبا، مريم، مصطفا، محمد، حبيب، مجتبا، رضا، علي‌رضا، علي، ميثم، علي، عمار، علي، ابوالفضل، اكبر، اصغر، هادي، مهدي، محمد، مصطفا، علي، مهدي، مصطفا، اسماعيل، عيسا، مصطفا، مصطفا، حسين، روح‌الله، محمد، ندا، آزاده، عطيه، مجتبا، محسن، دانيال، كتايون، حميد، حميدرضا، عاطفه، فائزه، غزاله، ساناز، مهدي، نگار، ببا، فرهاد، آزي، حسام، نيما، همين، رها، مهدي، زهرا، سارا، مهدي، علي، مينا، بهزاد، محمد، ليلا، ليدا، زهره، سهيل، جودي، حيدر، مجتبا، سارا، دريا، مهسا، علي، صديقه، رژانو، مري، نصيبه، علي، سپنتا، بي‌بي‌جان، سميه، مهدي، فرهاد، سعيد، ميلاد، صدف، خاله سارا، بابك، گيلدا، سايه، بنفشه، تيگلاط، مريم، مريم، بت عيار، توحيد، مهدي، نازنين، مهدي، علي، مهدي، رضا، امير، محمد، سارا، رامتين، سجاد، ليلا، عاطفه، زهره، بهزاد، فرشيد، غريبه، محمد، سارا، فروزان، پرند، فرهاد، علي، نيما، مهدي، محمد، مهدي، فاطمه، فائزه، مهدي، محسن، هادي، هادي، محمدعلي، مهدي، فاطمه، بنيامين، مسافر، بارون، باران سپيد، حسين، محمد، علي، بهنام، علي‌رضا، مهدي، غزل، ساغر، علي، محمد و...

از بعضي‌هاتون فقط همين اسم برام مونده و هيچ چيز ديگه‌اي يادم نيست. از بعضي‌هاتون هم يك ياد كوتاه. ولي همه‌تون رو دوست دارم. و هيچ وقت به اين اندازه نشد كه دوست داشته باشم همه‌تون رو يه جا ببينم.

---------------

پس‌نوشت: وقتي اين اسم‌ها رو يه جا نوشتم، ديدم چقدر همه‌ي ما با هم فرق داريم، حتي خيلي از اون‌هايي كه با هم يادشون افتادم و اسمشون رو كنار هم نوشتم. ...اين طبيعيه.

 

نوشته شده توسط رضا (مسافر سکوت) در یکشنبه 25 اردیبهشت1390 ساعت 15:34



2

 

دوباره سیب بچین حوا

من خسته ام

بگذار از اینجا هم بیرونمان کنند ...

 

 

از لافکادیو شنیدم...

 

 

نوشته شده توسط عیسا (چشمان يک عبور) در سه شنبه 6 اردیبهشت1390 ساعت 16:17



محض اطلاع و تسلی

 

 سلام. همون طور که از قسمت "ویرایش تاریخ و زمان ارسال مطلب" توی بلاگفا و پیامکهای معدود برخی دوستان برمیآید، الان سال 1390 است و سال عوض شده.

 فقط محض اطلاع و اینکه اشکالی ندارد... طبیعی است... به هر حال میگذرد دیگر... چندان ناراحت کننده نیست.

 

نوشته شده توسط رضا (مسافر سکوت) در دوشنبه 1 فروردین1390 ساعت 7:18



تگرگ

 

   احساس میکنم کمی خواب خیزتر شده ام... اولهای بهار شده و من تازه دارم زمستانم را شروع میکنم... امیدوارم هنوز هیچ چیز نشده، بورانش به شما نرسیده باشد و اگر رسیده، به بهارتان برنخورده باشد... شاید هم امیداور نیستم که میگویم اگر رسید، به دل نگیرید، اقتضای فصل است... دیروز قم، شهرمان را میگویم، متگرگگ بود... من هم همین طور... کم کم نوبت من هم میرسد... باید ابرهایم را جمع کنم و منتظر سرمایی آنی بمانم...

 

نوشته شده توسط رضا (مسافر سکوت) در یکشنبه 22 اسفند1389 ساعت 10:47



نزدیک خیز

 

فعلن نای بلند پروازیم نیست.

دور خیز تعطیل.

چقدر بی برف بودم امسال!

نوشته شده توسط عیسا (چشمان يک عبور) در جمعه 6 اسفند1389 ساعت 15:13



حکایت حال

 

یه پنجره با یه قفس، یه حنجره بی هم نفس

سهم من از بودن تو، یه خاطره اس همین و بس

تو این مثلث غریب، ستاره ها رو خط زدم

دارم به آخر میرسم، از اون ور شب اومدم

یه شب که مثل مرثیه، خیمه زده رو باورم

میخوام تو این سکوت تلخ، صدات رو از یاد ببرم

بذار که کوله بارم رو، رو شونه ی شب بذارم

باید که از اینجا برم، فرصت موندن ندارم

داغ ترانه تو نگام... شوق پریدن تو تنم

تو حجم سرد این قفس... منتظر پر زدنم

من از تبار غربتم... از آرزوهای محال

قصه ی ما تموم شده

با یه علامت سوال

 

اولین شاعرش رو یادم نیست..

نوشته شده توسط رضا (مسافر سکوت) در پنجشنبه 5 اسفند1389 ساعت 11:2



ش.ب.

 

 

برای  روز قرص ماه تجویز می کنم

آخرین سلامم را

 به خورشید بدرقه می کنم.

و      به آسمان شیرجه می زنم./

 

 

 

نوشته شده توسط عیسا (چشمان يک عبور) در دوشنبه 13 اردیبهشت1389 ساعت 0:4



خيال قديما

 

   داشتم به چند تا از سريال‌هاي کودک و نوجوان فکر مي‌کردم که زمان ما پخش مي‌شد و به خاطر فضاي متفاوتش چقدر ديدني بود. شايد بشه گفت يه فضاي تخيلي ايراني:

۱. يکي از مجموعه‌هاي قلقلي و قناد که توي يه سفينه‌ي فضايي بودند

۲. يه چشم آلبالو، يه چشم گيلاس، يکي در ميون منگولتينا (به کارگرداني مهدي رسولي)

۳. سمندون (به کارگرداني ناصر هاشمي)

۴. کاش و کاشکي (به کارگرداني پهلوان‌نشان)

   دو تا سريال ديگه هم بود که اسمشون يادم نيست. يکيش چند تا جوون بودند که مي‌رن فضا و با فضا و سيارات مختلف آشنا مي‌شن، بعد آخرش که برمي‌گردن زمين، معلوم مي‌شه همه‌اش خواب يکي از اون‌ها بوده. من اينو خيلي دوست داشتم ولي اسمشو يادم نيست. اون يکي ديگه هم بس قديميه، چيزي ازش يادم نيست.

   شما هم چيزي يادتون مي‌آد از اين‌ها؟..

 

 

نوشته شده توسط رضا (مسافر سکوت) در یکشنبه 16 اسفند1388 ساعت 18:23



چرک

 

   يکي يک ساعت پشت رفيقش را مي‌سابد تا چرکش درآيد. حمامي سرمي‌رسد و مي‌گويد: اگر مي‌خواهي چرکي درآيد، ابتدا پيرهنت را درآور.

 

نوشته شده توسط رضا (مسافر سکوت) در سه شنبه 27 بهمن1388 ساعت 8:21



دوستان!

 

   گرچه دنياي نت بزرگ‌تر از خستگي منه

ببخشيد که مدتي نيستم و نخواهم بود

گرچه بنويسم و سعي کنم باشم

ولي نيستم و

ببخشيد

نوشته شده توسط رضا (مسافر سکوت) در شنبه 10 بهمن1388 ساعت 11:41



از...

 

گفت چرا عشق به مرگ؟

گفتم پوستین جسممم سخت چین خورده استتت

گفت روحت سنگین است...

گفتم به امید تازگی روح!

گفت یعنی مرگ؟

ترسیدم!

- ازهیچ؟

 

***

به کی اینا رو گفتم نمیدونم

ولی میدونم کی جواب داد: او

 

نوشته شده توسط رضا (مسافر سکوت) در پنجشنبه 12 آذر1388 ساعت 10:6



 

دیروز

شهر ما

خیلی‌ها با لباس سبز در خیابان‌ها ریخته بودند

جالب این‌که همه‌شون هم پلیس بودند

!

 

نوشته شده توسط رضا (مسافر سکوت) در پنجشنبه 14 آبان1388 ساعت 8:54



چرا

 

 

چون.

 

 

 

نوشته شده توسط عیسا (چشمان يک عبور) در سه شنبه 12 آبان1388 ساعت 16:3



برگ برگ 2

 

از شاخه‌ها نگاه می‌کند

از شاخه‌ها می‌رقصد

با صورت به زمین می‌رسد

به زیر پای عابری می‌خندد

 

نوشته شده توسط رضا (مسافر سکوت) در سه شنبه 12 آبان1388 ساعت 8:28



برگ برگ 1

 

پروانه‌ها که رفته‌اند

این برگ‌های پاییزی است

که پرواز می‌کند

 

نوشته شده توسط رضا (مسافر سکوت) در دوشنبه 4 آبان1388 ساعت 12:23



و کلاغ 9

 

وقتی مهمان‌ها می‌روند

خانه، سوت و کور می‌شود

فضا، دلگیر می‌شود

باد در همین نزدیکی است

وقت کوچ پاییزی است

باغ، سکوت می‌شود

پارک، دلگیر می‌شود

پروانه‌ها هم رفته‌اند

هوا سرد است

خوابم گرفته است

کلاغ‌ها هستند

 

نوشته شده توسط رضا (مسافر سکوت) در شنبه 2 آبان1388 ساعت 17:58



که

 

: «باز سر می‌زند تنهایی»

که یعنی این پنج حرف و تکرار حرف آخر، سایه‌شان همیشه روی سر ماست.

که یعنی خو گرفته‌ایم.

یعنی که: آقاجان همینی که هست!

که می‌خوای بمون نمی‌خوای به... به چشم چپ سگ همسایه...

که تقدیرت مثل عقربه‌های ساعت

دور خود چرخیدن است...

که یکی می‌گفت:                     «دایره ضلعی دارد بی‌انتها اما محصور...»

که دیگر از گفتن «خسته‌ام»   خنده‌ام می‌گیرد

خنده...

زیاد می‌خندم تازه‌گی‌ها... از آن خنده‌هایی که... که تکه‌های اندوه از کنارش پرت می‌شود بیرون...

.

.

.

ز بس که مردمک دیده، دید مردم بد /  دگر به مردمک دیده، سوء ظن دارم...

 

 

نوشته شده توسط عیسا (چشمان يک عبور) در سه شنبه 10 شهریور1388 ساعت 17:20



یک نفر

 

سلام دوستان

ببخشید چند وقتی نمی‌تونیم پاسخ پیام‌ها، نظرات و نامه‌هاتونو بدیم.

امروز کمی زودتر تعطیل شدم، تونستم بیام یه پست بزنم.

الان هم باید برم خونه.

خیلی دلم برای دنیای مجازی و دوستان و وبلاگ‌هاتون تنگیده.

عیسی که گویا این‌قدر فرصت هم به‌اش دست نداده.

 

نوشته شده توسط رضا (مسافر سکوت) در چهارشنبه 14 مرداد1388 ساعت 21:1





 RSS 

Designed By Eisa Shokry